|
كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد + نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 1:27 توسط حمیدو عشقش |
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388 12:14 توسط حمیدو عشقش |
سلام. چطوری خانومم؟ میدونی چند وقت به وبلاگ سر نزدم؟ولی امروز دیگه یه وقتی پیدا کردم و امدم تا بهت دوباره بگم چقدر دوست دارم.انشاالله دفعه بعد با هم مینویسیم. دوستت دارم + نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 17:42 توسط حمیدو عشقش |
گفتم سلام گفتي برو قلبم واست جا نداره + نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 17:35 توسط حمیدو عشقش |
سلام امیدوارم که حالت خوب باشه... دلم خیلی واسه صدات تنگ شده ولی نمیتونم. من از دست تو خسته نشدم ولی مجبوریم به خاطر یه سری مسائل بی خیال هم بشیم. نه اینکه ازت خسته شده باشم ،نه،تازه بهت عادت هم کرده بودم.جوری شده
بودم که اگه یه روز صداتو نمیشنیدم دیونه میشدم .ازت خسته نشدم نه اینکه
تو دختر بدی باشی ،نه،یه تار موت از صدتار دختر تو خیابونی سرتره. ازت خواهش میکنم که منو واسه همه بدیهام ببخش .وقتی میشینم به روزای با
تو بودن فکر می کنم از ناراحتی اشک چشام جاری میشه و به خدا میگم چرا
من،من که عشقم یه عشق پاک بود من که فقط با اون بودم وبه به جز اون کسی
تو زندگیم نبود ،پس چرا من؟اره تو زندگی من فقط تو بودی و به جز تو کسی
نبوده،نیست و نخواهد امد حتی اگه تا آخر عمرم هم یه پسر بمونم. دیگه از زندگیت میرم بیرون ،با وجود اینکه خیلی واسم عزیز بودی و به سادگی هم به دستت نیوورده بودم ولی مجبورم که ازت جدا بشم.دیگه من نیستم
که تو کارات دخالت کنم و هر جا که بخوای بری به من بگی (من اگه تو کارات
دخالت میکردم چرا به خودم نگفتی و به صدیقه گفتی؟) به هر حال واسه همیشه خدا حافظ گلم همیشه دوستت داشتم دوستت دارم وخواهم داشت + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 20:30 توسط حمیدو عشقش |
|